نبض عشق
میخوام نبض عشقمون همیشه جاری باشه.
نردبان دلم شکسته است
میشود برایم کمی دعا کنی؟؟
یا اگر خدا اجازه میدهد کمی به جای من خدا خدا کنی؟؟
راستش دلم مثل یک نماز بین راه! خسته و شکسته است
میشود برای بیقراری دلم سفارشی به آن رفیق باوفاکنی؟
....نمیدونم چرا همیشه مراقبی بقیه رو ناراحت نکنی حرفاتو کارات باعث رنجشه هیشکی نشه ...به همه مهربونی کنی و کلا یه آدم خوب خوب باشی اما بقیه این احساسو ندارن......دلتو میشکنن با حرفاشون ناراحتت میکنن.... اما تازه طلبکارن....و وقتی گله میکنی میگن انتظار نداشتمااااا ازت !
داره بارون میباره اینجا آسمون هم داره با من همدردی میکنه...
یعنی حتی حق ناراحت شدنم ندارم..دنیا رو میبینی؟
تقصیر خودمه زیاد مهربونی کردن همه رو پرتوقع میکنه.....
یکی یه حرف جالبی میزنه میگه اونقدر به یکی مهربونی کن که تو رو ... فرض نکنن!!!
واقعیت چیزیه که وجود داره و تو رو عذاب میده .....گاهی ازش فرار میکنی ...گاهی فراموشش میکنی و پشت گوش میندازی.....و گاهی هم خودتو گول میزنی....
اما از همه سخت تر و عذاب آور تر اینه که یکی به روت بیاره و یادت بندازه که خودتو گول نزن ...این وقاعیته و وجود داره ......

هوای ملسه بهاره و آهنگ سلام فریدون و قهوه های تلخ و...اینم فالم
و ........................................................حال من که ....خوب نیست
بگو سرگرم چی بودی که اینقدر ساکت و سردی خودتآرامشم بودیخودت دلواپسم کردی
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه
تو روز و روزگار من بی تو روزهای شادی نیست تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست
.
.
.
سلام ای ناله بارون سلام ای چشمه های گریون سلام روزهای تلخ من
هنوزم دوستش دارم
سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آینه سلام شبهای دل کندن
هنوزم دوستش دارم
.
.
.
نمیدونی تو این روزها چقدر حالم پریشونه دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه
خرابه حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم تو دستای تو گل کردم بزار با گریه پرپر شم
یه بی نشونم تو این خزون
یه بی قرارم یه نمیه جون
منو از خودت بدون
منو از خودت بدون
دوست ندارم در مورد حسهام بنویسم .....فقط خوب نیستم همین !
دیشب با همسری بعد از دوسال از تختی تا سر دیلمان پیاده اومدیم ...واقعا توی این دوسال اینهمه با هم پیاده روی نکرده بودیم همیشه هر جا میریم با ماشینیم..واسه همین من عقده ای شدم ...تازه از سر دیلمانم ماشینو دربست گرفت که دیگه هیشکی سوار نشه ...گاهی میگم کاش شوهرم یه کار عادی داشت که اینقدر تو چش نبودیم دیشب شاید توی حس کنجکاوی بیشتر از 20 جفت چشم گیر کرده بودم...
کافه پیانو رو ترای کردم محیطش عالی بود....مخصوصا کیک بستنیش
چندتا عکس دارم
گیلان من در بهار

گلهای شمعدونی من اون کنارم جای گنگیشکامه که میان میشنن براشون برنج میریزم

ش اهی که دارن در میان..... اینام نشای گوجه و بادجونه

ریحونم که هنوز خیلی ریزه اینم بازم نشای بادمجونه

نمیدونم چرا دیگه وبلاگ نویسی جز روتین ها ی زندگیم نیست .....قدیما برام یه وظیفه بود یه کاری که حتما باید انجامش بدم....اما الان فقط میخونم و با وبلاگای دوستان زندگی میکنم....
اردیبهشت دوست داشتنی منم اومد....این ماه برام ماه عاشقیه ..دیشب خوابم نمیبرد و همسری برام یه موزیک بی کلام فوق العاده زیبا گذاشت از اینا که آدما و میبره به دوره جوونیا و عاشقی کردنا...بی اراده دستشو که دورم حلقه کرده بود گرفتمو فشار دادم تو عالم خواب و بیداری جمله دوست دارم بینمون رد و بدل شد و خوابم برد صبح پاشدم و بهش فکر کردم که چقدر قشنگه این شبای رمانتیک ....شاید زمانش اندک بود اما یه خاطره قشنگ شد برام.....
عادتهای زندگیمو عوض کردم سخت بود اما شد...اینکه نمیذارم ظرفی توی سینک بیشتر از یه ربع بمونه و تقریبا هیچ ظرف نشسته ای شبا برای فردا نمیمونه ....همسری راحت شد از ظرف شستن چون دیگه ظرفی نیست تا بشوره. خوش به حالش.....
یکی دیگه تمیز بودن خونمه که تونستم توی این یه هفته تمیزش نگه دارم که فقط نیاز داره به یه جا رو طی...دیگه ریخت و پاشیده نیست....
رسیدن به خودم هم شروع کردم ....هدفهای دیگه ای هم دارم یکیش نماز خوندنه و یکیش هم درسه که اونم از این هفته شروع میکنم ....یه چیزیم که همیشه دلم میخواست بتونم انجامش بدم مسواک شبه که فقط میتونم در هفته شبا یکی یا دوبار انجام بدم چون معمولا وقتی میرم سمت اتاقم که دارم از خواب بیهوش میشم روی این یکی باید خیلی کار کنم...
توی برنامه غذاییم شیر و خرما هم هنوز ادامه داره به اضافه فیله مرغ که تازگیا بهش علاقه خاصی پیدا کردم ....
این هفته هفته خوبی بود پر از کارای که باید انجام میدادم چه عقب مونده چه اونایی که توی برنامه بودن...خرید چندتا چیز مورد نیاز....درست کردن باغچه ساختمون و سبزی کاری و صیفی کاری ...تمیز کردن انباری ...خرید کادوهای زائرین محترم مکه (عمه ها و مادربزرگ) .....خرید کادوهای روز مادر ...خرید پارچه برای مانتو شلوار ...
از خودم راضی بودم....
یه چیز دیگه ام که خیلی وقته دلم مخیواست بهش اشاره کنم....از قبل عید با دوست وبلاگیه که فکر میکنم یکی از شانس های زندگیم بود صمیمی شدم واز این دوستی بسیار بسیار راضیم ..و همینطور بعد از عید یه دوست دیگه وبلاگی که از همصحبتی با اونم خسته نمیشم و چقدرم دلم برای جوجوش تنگیده....از دنیا ی مجازی تجربه های تلخ و شیرین زیاد دارم اما پیدا کردن دوتا دوست خوب یکی از شیرین ترین تجربه هام بود....آنو و غرل عزیزم....آنو که شده سنگ صبورم و ازش ممونم که همیشه بی هیچ منتی به حرفام گوش میده و منو کمک میکنه به بهتر زندگی کردن...هر چی ازش بگم کم گفتم واقعا توی زندگیم یه دوست صمیمی که بتونم از ریزترین و جزئی ترین احساساتم براش بگم کم داشتم و حالا از داشتنش واقعا راضیم مرسی آنوی عزیزم امیدوارم این دوستی انتها یی نداشته باشه ...و غزل ....بمب انرژی ....نمی تونم بگم بهش حسودیم میشه چون آدم حسودی نیستم ولی ازش یاد گرفتم که انرژیمو بیشتر کنم و زود خسته نشم....شیرینی صحبت کردنشو دوست دارم....ازش شجاعتو یاد گرفتم....و هیچوقت از حرف زدن باهاش خسته نمیشم...غزل جونم مرسی
این حرفا توی دلم مونده بود و دلم میخواست بگم از اونجایی که در صحبت کردن زیاد وارد نیستم ترجیح دادم توی جمله هام بیان کنم....
براتون دعا میکنم هفته خوبی پیش رو داشته باشین و برای منم دعا کنید که هفته پرباری داشته باشم و وقتی به آخر هفته بعد رسیدم از خودم راضی باشم...
هفته دیگه امتحان ارشد داریم هم من هم همسری....هیچی نخوندم ....فکرشو نمیکردم اینجوری سخت باشه برام .....
یه سفره کوچیک حضرت ابوالفضل و یه آش فاطمه زهرا 100 گرمی...زحمتش زیاد بود و خیلی خسته شدم مخصوصا مامان که خیلی کمکم کرد...دستش درد نکنه...ایشالا قبول بشه و خستگیمون در بره...
اعتقاد ندارم که سفره باید یه عالمه خوراکی توش باشه یا مثلا همه چیزش سبز باشه...مامانم میگفت اون زمانا که مادربزرگت سفره میذاشت اینهمه بریز و بپاش نداشت....نهایت لقمه نون و پنیر و آجیل و حلوا و خرما....من حتی حلواشم حذف کردم و خرما رو هم داخل لقمه ها گذاشتم ....دوست داشتم کاملا ساده باشه.....اعتقاد دیگه...

از لقمه ها عکس تکی گرفتم دیگه ولی اونارو نذاشتم....
سلام دوستان برای سلامتی داییم آش نذر کردم که دارم همراه با سفره ابوالفضل چهارشنبه ادا میکنم...
از شنبه شروع کردم واسه برنامه ریزی ...شنبه پیاز سرخ کردم...میخواستم همه رو آماده بخرم اما دیدم اینجوری ثوابش بیشتره ...امروزم گندمو پختمو چرخ کردم....فردا مهمون دارم دوست همسری با خانومش هستن که ما رو مهمون کرده بودن ما هم میخوایم جواب بدیم....خیلی دوستشون دارم جمعه هم باهاشون رفته بودیم ل ا هی جان ...تازه وقت اپی هم دارم خونه رو هم باید تمیز کنم....روی غذا هم هنوز فکر نکردم..
سه شنبه قرار استخر گذاشتم که امیدوارم بتونم برم... اخه باید سبزی هم بخرم...وای کی کار دارم
میمونه چهارشنبه که مامانم میاد کمکم...
البته دیگه به اون صورت کاری نمیمونه اما مامانم باید آشو نظارت کنه...منم باید آجیل مشگل گشاو لقمه درست کنم...ایشالا قبول بشه...
پنجشنبه و جمعه هم رفتیم انزلی اینسری مادرشوهرم اینارو بردیم خوش گذشت ....خواهرشوهرم که از بعد ناهار رفت تو بالکن خیره شد به دریا تا وقت رفتن....صبح هم باهاش رفتیم کنار دریا پیاده روی ...توی قسمت چمنش هم بدمینتون بازی کردیم...خیلی حال داد...
هفته خوب و شوغی رو شروع کردم.....رژیم شروع کردم هم واسه لاغری هم واسه سلامتی....خرما رو هم گذاشتم تو برنامه ام....احتمالا دوباره برم تو مود درس میخوام یکی دو ساعت شروع کنم که بهم فشار نیاد...چقدر واسه ارشد خوندن سخته...کلی طرح و نقشه دارم ...ایشالا سر فرصت میام و میگم...
| Design By : Pichak |

