نبض عشق
میخوام نبض عشقمون همیشه جاری باشه.
خیال میکردم خیلی باهات صمیمیم ...بیشتر از این حرفا....فکر میکردم همونقدر که من به تو نزدیکم تو هم به من نزدیکی....
حالا که میون حرفات از ماجراهایی میگفتی که من روحمم ازش خبر نداشت وقتی نه پدرت نه مادرت حرفی از این اتفاقها نزده بودن ....حالا که خیلی وقته از ماجراها گذشته و صداشو در میاری ......تازه حس میکنم که باهات چقدر غریبه بودمو نمیدونستم.
همیشه سعی کردم نسبت بهت مهربون باشم همیشه...مثل یه خواهر...همه میگفتن بعدا میفهمی این صمیمیت زیاد خوب نیست....میگفتم نه این رابطه با همه رابطه ها فرق داره....میتونم خوب مدیریتش کنم!!!!اما مثل اینکه اشتباه میکردم....
امروز که حرفاتو شنیدم نمیدونستم چی بگم ...شاید روت نمیشد کامل حرفاتو بگی ..حس کرده بودم هر وقت بحثش میشه یه کوچولو از ماجرا تعریف میکنی اما سربسته....به روی خودم نیاوردم یعنی فکر نمیکردم اینقدر قضیه جدی بوده باشه........صورتم چیزی رو نشون نداد ولی قلبم شکست ...نمیدونم صداشو شنیدی یا نه؟
ای کاش اگه برات غریبه بودم زودتر بهم میگفتی!!!.......
هی میخوام بی تفاوت باشم و ازش راحت بگذرم اما نمیتونم ..یعنی نمیشه ..خیی برام دردناک بود.خیلی!!....
باید توی روابطم تجدید نظر کنم....
ps:خواهش میکنم چیزی ازم نپرسید کاملا خصوصیه....اگه دلم خواست بیشتر توضیح میدم.
ps:بغضم ترکید یادم باشه امروز اشکمو در آوردی...
| Design By : Pichak |

