نبض عشق

میخوام نبض عشقمون همیشه جاری باشه.

پدر واژه ی پر معنیه مثل خودش ....

پدر من مثل همه پدرهاست ..مهربون و دوست داشتنی....اما یه چیزی که شاید بعضی از پدرها توشون کمرنگ تر باشه احساساتی بودنه...پدر من خیلی حس لطیفی داره که باعث میشه اونقدر دوست داشتنی باشه که کل فامیل برای محبت کردناش دلشون تنگ بشه.

و اونقدر در محبت کردن پیش قدمه که گاهی برای بعضی ها میشه عادت.اما برای من هیچوقت عادت نمیشه حتی اگه نمیتونم به این محبت ها جواب بدم اما میتونم عاشقانه و از ته قلبم دوسش داشته باشم.

پدرم وقتی شاهزاده ی منو درآغوش گرفته بودی..به صورتت و دستات بیشتر دقت کردم ...چقدر من از تو غافل بودم..چقدر پیر شدی ...چقدر چین های دور چشمات عمیق تر شده ...چقدر دستات لاغر و تکیده و چروک خورده....

منو ببخش که دیر معنای پدر بودن رو فهمیدم ..معنای نگرانی ها و دلواپسی ها شو...

منو ببخش که گاهی ازت رنجیدم بخاطر سخت گیری هات..

منو ببخش که کوتاهی کردم در برابرت...

میدونم دیره ولی هر روز کارم اینه که جبران کنم حتی با درست کردن غذای مورد علاقت..حتی با سکوت در برابر نظرت که باهاش مخالفم...حتی با خیره شدن به صورتت و غرق شدن توی نگاه نگرانت...

اما بازم تو ازم جلو میزنی هر چقدر هم من تلاش کنم به پای تو نمیرسم....

پدرم روزت مبارک.....

...........................................

همسرم امروز اولین سال پدر شدن رو بهت تبریک میگم.

نوشته شده در جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

آرامش اینجا رو دوست دارم .....مخصوصا وقتی که تنها باشم...

شاهزاده ام کنارم خوابیده و هر از چند گاهی یه خمیازه میکشه و دوباره میخوابه....

منم یه چای سبز برای خودم میریزمو میرم توی بالکن و به موج های ساحل قشنگ خزر نگاه میکنم...به دوتا قایقی که توی آب شناورن....یکم که میگذره میام تو اما دلم میخواد بازم از این هوای تازه ی بهاری با نسیمی که خنکی دریا رو با خودش میاره و به صورتم میخوره....

اما بعد از چند دقیقه از سر و صدا خسته میشم حتی صدای موج ها هم منو اذیت میکنن میخوام سکوت باشه سکوت مطلق ...پنجره رو میبندم دیگه صدایی نمیشنوم....حالا خونه ساکت ساکته.....

من عاشق آرامش اینجام ....

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

بچه داری به نظر من سخت ترین کار دنیاست....

مسئولیتی که در قبال بچه داری ، بی خوابی های شبونه، گریه هایی که نمیدونی دلیلش چیه ان، رسیدگی از نظر شیر و پوشک ،بازی های مناسب با سنشون ، بی قراری هایی که فقط با در آغوش گرفتن بچه آروم میشن و......

به همه اینا کارهای خونه ،انجام وظایف همسرداری و دوست و....هم اضافه کنی دیگه وقتی واسه خودت نمیمونه.....

میون این بین تنها کسایی که ازت هیچ انتظاری ندارن پدرمادر خودتن....بی انتظار روزی چندبار زنگ بزنن حالتو بپرسن ....حتی وقتی از پشت تلفن صدای خسته ات تو بشنون سریع بیان و بچه رو ببرن پیش خودشون تا تو چند ساعت استراحت کنی ...کاری که هیشکی حاضر نیست انجام بده برات......هیچ.....تازه کلی هم ازت توقع دارن...واسه همین میگن هیچکس جای پدر و مادر نیست....

حالام که خودم مادر شدم کاملا میفهمم ....وقتی ساعت 4 صبح از خستگی داری میمیری و چشات پر از خون شده ...وقتی از صبح نتونستی مسواک کنی..وقتی تازه ظهر یادت میاد که باید میرفتی دستشویی و از صبح نرفتی...وقتی حتی نمیتونی موهاتو شونه کنی...وقتی لباسات و کفشاتم برات تنگ شدن اونم کفش های مارک دارن و  کلی باباتشون پول دادی و دوستشون داری(من عاشق کفش و کیفم ).....وقتی نتونی خونتو مثل قبل تمیز کنی....وقتی دیگه نتونی هیچ جا بری..وقتی نتونی حتی یه ساعت بی دغدغه بخوابی.....وقتی تصمیم میگری یه شب بچه رو بسپری به پدرشو خودت تنها خلوت کنی اما بازم دلت طاقت نیاره و هر چند دقیقه یه بار بری به بچه سر بزنی و هزارتا یه وقتی های دیگه.......اما.................

فقط کافیه چشای بچه اتو ببینی که بهت خیره شدن یا یه لبخند ...اون وقته که ... همه خستگی ها و محدودیت ها یادت میرن و فقط میگی خدایا شکرت که بهم لیاقت مادر شدنو دادی و برای همه اونایی که آرزوی مادرشدن دارن دعا میکنی که زودتر دامنشون سبز بشه....

فردا شاهزاده ام یک ماهه میشه ..هنوز راه درازی در پیش دارم ...خدایا ازت میخوام بهم صبر و قدرت بدی تا بتونم اون جوری که میخوام و توی ذهنمه تربیتش کنم.....

این چند وقت خیلی خسته شدم ...از نظر روحی که داغونم...وقتی نشد که به بچه ام شیر خودمو بدم وقتی تب شیر گرفتم و آنتی بیوتیک خوردمو شیرمو خشک کردم...از درون آب شدم سوختم ...حتی رو خودم اسم مادر هم نمی زاشتم...از طرفی هم حساس شدم ...سریع بغض میکنم . بهم بر میخوره..انتظار و توقعم بالا رفته مخصوصا همسرم...فردا میرم یه جا که خیلی دور نیست ...نزدیک دریاست و منو به آرامش میرسونه ....کاش میشد میتونستم خیلی بمونم.....

فکر کنم خیلی پراکنده شد ...واقعا ذهنم درگیره ......مادر بودنم اونم از نوعی تمام عیار سخت ترین کار دنیاست که کلی تلاش و پشتکار میخواد...میخوام همه تلاشمو بکنم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

هر سال روز مادر گذشت و تا رسید به امسال ...

امسال بهم نه تنها روز زن بلکه روز مادرم تبریک گفتن....یه حس عجیبیه شاید برام تعریف نشده بود اما...من الان یه مادرم.

توی این چند روز که مادرم بی منت از پسرم مراقبت کرد تازه حس بی دریغ مادرانه رو فهمیدم.....دوست دارم دستاشو ببوسم ...وقتی بیدار میمونه تا پسرمو بخوابونه و به من میگه که برو بخواب خسته ای ...اما خودش از خستگی و درد مفاصلش صداشم در نمیاد ، خجالت میکشم که نمیتونم هیچکدوم از این زحمتاشو جبران کنم....

مادرم روزت مبارک....دختر خوبی نبودم برات اما عاشقانه میپرستمت،این تنها داراییمه.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

اول از دکترم بگم که واقعا با اینکه از دوستان صمیمی خاله ام بود و من مریض قدیمش بودم بازم یکم نسبت بهش دو دل بودم و از دل گنده بودنش میترسیدماما ازش خیلی راضیم.....بهم گفته بود من همه عمل هام 12 به بعد تو زود نرو یواش یواش ساعت 9 حرکت کن..منم که با بیمارستان همش یه خیابون فاصله داشتم ولی بازم طاقت نیاوردم و ساعت 8 بابا و مامان اومدن دنبالم...همسرم صبح اجرای زنده داشت برای همین قرار شد بعد از برنامه اش بیاد بیمارستان...

رفتم داخل  بیمارستان و طبق سفارشات قبلی که سوپراوایزر بخش که  آشنا بود ،به اونجا کرده بود خودمو معرفی کردم و اسم ایشون رو گفتم.

کارای قبل عمل همه رو دو روز قبل انجام داده بودم مثل مشاوره بیهوشی که فقط یه معاینه ساده صدای قلب بود و یه آز پی تی تی برای انعقاد خون دادم به همراه کپی آزهای قبلی و سونوهام....

برای همین خیلی زود راهی شدم به بخش زایمان...حالا تو این گیرو دار مسئول پذیرش گیر داده بود به مدل مانتوم آخه خودشم باردار بود.کلی خندیدیم.

وارد بخش زایمان شدم مامان اینارو راه ندادن ...منو بردن داخل ..همه لباسامو در آوردم و یه گان و کلاه پوشیدم و یه ماما ازم سوالایی مثل تاریخ اخرین پری و حساسیت دارویی و هفته چند و اینارو پرسید اینقدر با اصلاحات کامل جواب دادم که ماما بهم گفت شما همکار ما هستین ..منم یه لبخند زدم و گفتم نه ولی خاله ام پزشکن و مادرم هم یه جورایی همکار شما به حساب میان واسه همین اطلاعات پزشکیم بد نیست ....خندش گرفته بود.

بعد از گرفتن فشارخون و شنیدن صدای قلب جنین...یه خانومی اومد برای شیو که یه نیگاه کرد و خندید گفتم شیو نمیخواد؟گفت نه تمیزه....خدارو شکر کردم چون اصلا از اینکار خوشم نمیومد....

خوب میدونستم که حالا حالا باید منتظر باشم چون تازه ساعت 9 شده بود ...بعد از یه ساعت مسئول اون قسمت اومد و گفت خانوم فلانی زنگ زدن و کلی سفارش شمارو کردن و گفتن اتاق وی ای پی پره ولی یه دو تخته که کنارش تا چند ساعت بعد خالی میشه رو به شما میدن...یکم دلم قوت گرفت.

خلاصه نزدیک 10 بود که منو بردن به یه اتاق یه تخته ...خودمو آماده کرده بودم که الاناست بیان و سوندمو وصل کنن ولی هرچی منتظر موندم کسی نیومد منم برام رو به بالا خوابیدن خیلی سخت بود هی به پهلو خوابیدم و بلند شدم یه دفعه دیدم خانم آشنا اومد و گفت اااااااااااااا چرا تنهایی ...رفت و با مامان و عمه و خواهرشوهر برگشت ....فقط سفارش کرد در اتاق بسته شه تا بقیه اعتراض نکنن آخه ورود همراه ممنوعه مگر در شرایط خاص....

بعد از چند دقیقه اونیکی عمه ام اومد و بعدشم خاله ام...کلا اونجا شده بود خونه خاله هر کی دوست داشت میمومد.من اولش از این وضع راضی نبودم ولی بعدش کلی روحیه ام بالا رفته بود....

مثل اینکه اینقدر به دکترم زنگ زده بود اون زودتر از همیشه خودشو رسوند و هنوز 12 نشده بود که همه رو بیرون کردن و به من گفتن برو دستشویی و اد را ر کن ....بعدم یه ش و رت بهم دادن و منو با ویلچر بردن سمت اتقا ق عمل.

وقتی داشتم میرفتم همه دم در بودن... خاله مامان خواهر همسر  عمه ها بابا و همسرم .....کلی از دیدن همسرم خوشحال شدم مخصوصا وقتی داشت ویلچرو میبردن داخل آسانسور اون منو برد .....فقط یه نگاه سر سری به همشون کردم چون میدونستم اگه بیشتر مکث کنم گریه ام میگیره ...بغضمو قورت دادم و داد زدم یه نفره میرم و دو نفره بر میگردم...اونام خندیدن ...فقط نگران مامان بودم وقتی دیدم گریه نمیکنه یکم خیالم راحت شد ولی بعدا فهمیدم وقتی منو بردن کلی گریه کرده.

از اینجا به بعدش روی دور تند بود ...سریع بردنم توی اتاق عمل .خوب دیدنش برام تازگی نداشت و قبلا هم دیده بودمش واسه همین اصلا نترسیدم یه هو صدای دکترمو شنیدم که داد میزنه بهاره بهاره...مکعب مستطیل من......که همه خندیدن و گفتن یعنی چی ..اونم گفت اخه شما نمیدونین این چقدر لاغر بود اصلا بهش چاقی نمیاد....بازم این حرفا بهم روحیه میداد...

یکی اونجا بود که ازم بازم سوالای خاصی پرسید منم همه رو دقیق جواب دادم....که بازم اون آقاهه گفت آفرین چقدر دقیق که خانوم آشنا گفت چی فکر کردی.....این خیلی حرفه ای.

حالا با اون شکم قلمبه میرفتم روی تخت ...رفتم جلوم پرده کشیدن و قراربود عمومی بیهوش شم....یکی اومد و خودشو معرفی کرد گفت فلانی رو میشناسی یکم فکر کردم گفتم آره اون گفت آشناشه و خیلی ازش تعریف کرد یکی دیگه از پارتی هامم پیدا شد...گفت میخوام روت بتادین بریزم نترس ممکنه سرد باشه از شکم به پایین و اون منطقه رو بتادین ریخت و اومد برام سوند بزاره که خانوم آشنا ازش گرفت و گفت من میزارم.....میدونستم یکم چندشه و سعی کردم دردی اگرم داره تحمل کنم...یکم درد داشت که با کشیدن نفس عمیق حالیم نشد....بعدم دکترم اومد و همراه یکی دیگه داشتن یه سری چیز میز مثل پتو روم میزاشتن هی شکممو اینور اونور میکردن....یه خانوم خوشگلی هم اومد برام آنژیوکت گذاشت و خلاصه دکتر بیهوشی اومد ....دکترم منو بهش معرفی کرد و گفت این فلانیه ..همکلاسیه دانشگاه...دکتر بیهوشی هم گفت ااااا نوه اشه ...گفت نه این میشه خواهر زاده اش...حواست به کارت باشه وگرنه کله تو میکنه....

بازم کلی خندیدم با پرستارها ....از این وضعیت خیلی راضی بودم و همه این اتفاقاتو به فال نیک گرفتم و تقریبا همه ترسم برای عمل ریخت...دکتر بیهوشی گفت الان بی حال میشی و یکم بهت تنگی نفس دست میده و بعد خانومی که دستیارش بود گفت که اونوقت من بهت اکسیژن میدم اصلا نترس....

یه لحظه بعدش حس بی حالی اومدم سراغم و و با گذاشتن ماسک بود که دیگه چیزی رو حس نکردم....

با صدای دکترم به هوش اومد که گفت شکمشو فشار بده و من مدام میگفتم بچه ام بچه ام ...که پرستار بهم گفت بچه ات سالمه...یادمه وقتی خاطراته دیگران رو میخوندم همش از خودم میپرسیدم آخه تو اون حال خواب و بیداری از کجا میتونن یاد بچه باشن وقتی خودم بی اراده این کلمه رو گفتم تازه متوجه حس مادری شدم .....خیلی درد داشتم ساعت نگاه کردم یه ربع به 2 بود ....خانوم آشنا اومد تو و گفت یه پسر 3900 دنیا آوردی آفرین ....و کل فیلم اتاق عملو که گرفته بود برام گذاشت منم پسرمو دیدم یه موجود کوچولو که کلن کف سفید روش بود حتی خودمم وقت عمل دیدم.بعدش منو دوتا بیماربر گذاشتن روی تخت و بردن بیرون ...بازم همه اونایی که قبل عمل بودنو دیدم و خاله ام که میگفت عملت سخت بود یه پسر 3900 آوردی خاله ....و بابام که وقتی صدای اه و ناله منو شنید و گفتم درد دارم کلی قربون صدقه ام رفت.

بردنم به یه اتاق دو تخته.....گذاشتنم رو تخت و همه رو بیرون کردن...آها اینم بگم که از بیهوشی که در اومده بودم برام گن بسته بودن....

برام شیاف دیکلوفناک گذاشتن و سه تا پ و شک ....زیرمم عوض کردن و یه لباس گل گلی که کلاه داشت  برای حجاب تنم کردن...سرمم و آنتی بیوتیکمم زدن و بعدم همراه ها اومدن تو ...یکم دردم کم شده بود جوری بود مثل دردهای پری...خاله پیشم موند و بقیه رفتن خونه مادربزرگم که ناهار بخورن...آخه خونه مادربزرگم دقیقا دوتا کوچه بعد بیمارستان بود....بعدم نی نی منو آوردن یه پسر با صورت کپل....که الان یکم آب شده قربونش برم....وای اصلا باورم نمیشد این چه جوری توی شکم من جا شده بود....

مجبورم کردن شیرش بدم منم که سینه هام نوک نداشت با هزار بدبختی شیر دادم وای وقتی میک میزدا میخواستن دنیامو بدم و این لحظه تموم نشه ..خیلی حس قشنگی بود...ولی شیر نداشتم یه پرستار مهربون خیلی بهم کمک کرد ولی نتیجه ای نداشت و بچه هی گریه میکرد...منم با اون....

خیلی بعدشو یادم نیست ....فقط یادمه که مامانم اومد و خاله ام رفت ...یکم استراحت کردم که ندا دوست خوبم اومد ولی بچه رو برده بودن و ندیدش ...بعدم همسرم و خانوادش اومدن و دیرتر مادربزرگ و عمه هام و پدرم...

وقتی همه رفتن بازم یکم درد داشتم که پرستار وقتی برای تعویض پوشک و زدن شیاف اومد یکم دلمو فشار داد درد داشت من دو دستشو گرفته بودم حس خالی شدن داشم کلی خون ازم رفت ولی بعدش دیگه تا خود مرخص شدنم هیچ دردی نداشتم حتی هر وقت پرستارا میومدن شیاف بزارن میگفتم نه درد ندارم....

شب تقریبا سختی بود  بچه گریه میرد .....از شانس من همکار مامانم اون شب مادرش عمل کرده بود و پیشش بود اون ماما بود کلی کمکم کرد که شیر بدم به بچه ....اون شب تقریبا نخوابیدم نه من نه مامان...

فردا صبح شد دلمو خوش کرده بودم که دیگه این دفعه میانو سوندمو میکشن و میگن راه برو و بعدم مرخص ولی بازم پروژه تعویض پ و ش ک و گذاشتن 2 تا شیاف البته من نمیخواستم ولی پرستار گفت برات میزارم که وقتی رفتی خونه دیگه هیچ دردی نیاد سراغت ....و یه دونه ام برای اینکه شکمت کار کنه...برام چایی و نون سوخاری آوردن...

یه ساعت بعد پرستار اومد و یه لباس دیگه برام اورد ...سوندمو کشید و گفت میری خودتو میشوری و ش و ر ت میپوشی با این لباس ....

کشیدنش درد نداشت ولی برای راه رفتن یکم مشکل داشتم اولش نمیتونستم نفس عمیق بکشم یه دردی رو توی شکمم حس میکردم...خلاصه با کمک مامان خودمو شستم و لباسمو پوشیدم و برگشتم...حالا هی پرستارا میپرسیدن سرگیجه نداری منم میگفتم نه...آخرش یکیشون اومد از مامانم پرسید واقعا سرگیجه نداره ما حس میکنیم خجالت میکشه و نمیگه که مامانم گفت نه نداره.

بازم پروژه شیر دادن که با شکست مواجه شد و مسئول اونجا گفت برای اینکه بچه رو سیر کنی باید حتما شیر کمکی هم بدی وگرنه وزن کم میکنه و این روزهای اول ممکنه زردی بگیره....ما هم گفتیم پس بهش شیر بدین...اونجا بود که از خودم بدم اومد سینه های زخم شده ام رو نگاه میکردم و بی عرضگی خودم که نمیتونم شیر بدم....

حس دستشویی اومد سراغم یکم با کمک خواهر همسرم راه رفتم و بعد شکمم کار کرد.

دکترم اومد و بخیه هامو دید و  سفارشات لازمو داد که 10 روز بعد برم پیشش ..بازم بهم گوشزد کرد ..گفت صورتت قشنگه ولی حتما خودتو لاغر کن.

خلاصه کنم دیگه ...بعدشم دیگه همسرم کارای گواهی تولد و ترخیص و انجام داد و منم لباسامو عوض کردم و با پاهای خودم اومدم توی ماشین هر یه قدمی که میرفتم یه پرستار منو میدید میگفت ویلچر برات بیارم میگفتم نه ...اونام منو تشویق میکردن و میگفتن چه مامان شجاعی ...اما حیف که این مامان شجاع نمیتونه به بچش شیر بده ....

یکی از اتفاقاتی که اونجا افتاد این بود که مثل اینکه وقتی من توی اتاق عمل بودم یه دفعه همراهامو صدا میکنن که برن اتاق  ریکاوری ....اونام فکر کرده بودن برای من مشکلی پیش اومده آخه مثل اینکه توی دوتا عمل قبلی که انجام شده بود کسی رو صدا نکزده بودن اینام ترسیده بودن....موضوع این بود که میخواستن بچه رو نشونشون بدن .

من کلن از عملم راضی بودم همینطور ار کادر بیمارستان مخصوصا پرستارهاش که خیلی مهربون بودن.

فعلن شیرمو میدوشم به همراه شیر کمکی....سخته ولی تا وقتی سینه هام خوب بشن باید اینکارو بکنم....مامانم اینا پیشمن و تقریبا همه کارای نی نی رو اونامیکنن...من بعد از 10 روزم میرم خونه مامانم.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

اول باید از همه دوستان چه اونایی که اس ام اسی با زنگ و حتی با قدمشون بهم لطف داشتن تشکر کنم.

پسرم آقا صدرا روز دوشنبه 26 فروردین ساعت 1:03 ظهر با وزن 3900 و قد 50 به دنیا اومد.

 

نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

گذر این ساعت هابهم یادآوری میکنه دیگه کم کم وقتش داره میرسه...

حدود 12 ساعت دیگه تیکه ای از جونم کنده میشه ...یه موجود کوچولو ...یکی از بند بند وجودم که 9 ماه تموم زیر قلبم نگهش داشتم...

 

به یاد تک تکتون هستم نمیدونم چرا اما بانو اولین کسیه که یادش میکنم....از نسیم عزیزم هم ممنونم بخاطر همه قوت قلبی هایی که بهم داد.

و از آنوی عزیزم که خودش میدونه برام چه جایگاهی داره ....

 

خیلیاتون گله دارین از بی خبری بارداریم میدونم ...اما برام دعا کنین.....مخصوصا نی نی که سالم باشه....

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

سال 91 رو با مریضی دایی شروع کردیم چه استرسی هزار و یه جور فکر بود که به ذهنمون اومده بود....هر بیماری که رد میشد هزار بار خدارو شکر میکردیم....

بعدش مریضی خودم که دقیقا قبل ماه رمضون شروع شد و تا وسطاش ادامه پیدا کرد...و کارم رو به سونو و آزمایش و نوار قلب و...رسید آخرم فهمیدم یه سینه ام فیبرو کیستیک شده ...اصلا نه هزینه هاش برام مهم بود نه وقتی که برای دکترو سونو گذاشتم اون استرسش بیچاره ام کرد...یادمه هر روز میرفتم ختم قرآن و هر آیه ای که میخوندم درد تموم وجودمو میگرفت.....از خدا میخواستم چیز خاصی نباشه.

بعدش بابام که فهمیدیم دچار کبد چرب شده و باید رژیم بگیره و مراقب باشه...کلی تا اون آزمایشاش دوباره اوکی بشه بهم استرس وارد کرد.

نوبت مامانم بود ...اونم مریضیش که رماتیسم مهاجر بود دوباره بعد از گذشت سه سال برگشت کرد و مجبورش کرد دوباره کورتون رو شروع کنه....

بعد مریضی همسری ....که هنوز که هنوزه معلوم نیست چیه ...یکی میگه آسم یکی میگی آلرژی .....همشم از اون آنفولانزای کذایی شروع شد ....تک سرفه هاش گاهی کم و گاهی زیاد میشه..اونم کسی که باید 4 شب در هفته اجرای زنده داشته باشه...براش زجر آور بود ..

آخرشم این یکی بود سکته قلبی پدرشوهرم ....و عمل قلب بازش که باید 4 تا رگشو باز میکردن.....الانم توی بیمارستانه و احتمالا تا هفته دیگه باید اونجا بمونه...تقریبا زندگیمون درگیر اون شده اصلا نفهمیدیم آخر سالی چه جوری داره میگذره ..همسرم هر روز کارش رفتن بیمارستانه ...منم عین آواره ها یه روز خونه خودم یه روز خونه مامان و یه روز خونه مادر همسری هستم.

بازم خداروشکر میکنم که همه این بیماری ها جز بیماری هایی بود که میشد درمانش کرد....مخصوصا پدر شوهرم که خیلی نگران عملش بودیم....که شکر خدا خوب انجام شد.

شکر ....در مورد خودم که خدا با گذاشتن یه نی نی توی دلم باعث شد تا جلوی دردهای سینه ام گرفته بشه .

خدایا بازم شکرت

اما....چه سالی بود این سال 91.....دوست دارم زودتر تموم شه.....میخوام با یه دنیا امید سال 92رو شروع کنم.

در کنار این همه اتفاق های بد خیلی چیزهای مثبت هم اتفاق افتاد....من بخاطر همش خدارو شاکرم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

Design By : Night Melody